پیرمــــــــــرد و دختـــــــــــــر... فاصله دختر تا پیرمرد یک نفر بود:روی نیمکتی چوبی:رو به روی یک آب نمای سنگی... پیرمرد از دختر پرسید: غمگینی؟ -نه چرا گریه میکنی؟ -دوستام منو دوست ندارن چرا؟ -چون قشنگ نیستم قبلا اینو به تو گفتن؟ -نه ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم -راست میگی؟ از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید:شاد شاد چن دقیقه بعد پیرمرد اشک هایش را پاک کرد:کیفش را باز کرد:عصای سفیدش را بیرون آوردو رفت....
برچسب:
نویسنده: ساناز کوهی
تاريخ: چهارشنبه
28 مرداد
1405 ساعت: 17:28